خواست از من که برایش ابر بهاری باشم!
و ندانست کویرم،ندارم من هیچ
کوله بارم خشکیست،ندارم من هیچ!
............................................................................
غدیر نزدیک است!(خودم می دونم قضیه چیه ،زیاد سعی نکنید بفهمید)
چه کنم نفس بریدست امانم
و بدیها محیط است بر من!
...........................................
گه گداری،گاهی، بوزد بوی نسیم سحری!
چه کنم خواب امانم ندهد، که شوم بارور از این نسیم گذری!
عزم راسخ خواهد،که کنم دل زهمه کون و مکان!
..............................................
تو خریداری؟ تو! ای خدا!!
بخری این دل نالایق بد بخت مرا؟
مرگ هم نزدیک است!
چه کنم خواب امانم ندهد!
حرف کافی نیست،عزم راسخ خواهد!
..............................................
دل من مال خداست؟؟؟
دل من خشکیدست!
چه کنم عقل من این چشم من است،
چه کنم چشم من اکنون کور است!
چه کنم قلب مریض است اکنون!
چه کنم با دل آلوده ی پر ننگ و گناه!
...............................................
پر شده نامه اعمال تنم ز همه زشتی ها
حق خلق،حق خودم،حق خدا را چه کنم؟
درد دارم،ولیک،بخورم هر شب و هر روز مسکن
و ندانم این درد نعمت است و خبر از روز هلاکت دارد،
که نباید خوابید!
چه کنم خواب امانم ندهد!
